خرید بک لینک

اینهمه سال صبوری کردم..
به امید تو..به امید آمدنت..به امید دیدنت..به امید شنیدن شیرین سخنت...
ولی دیگر خسته ام..
خسته ازصبر..از صبوری..از انتظار..
از نقش لبخندی اجباری برای شادی دیگران.. از هر روز بلند شدن و...و هرشب خوابیدن...
ازین تکراریهای ملال آور..بی امید..
و مرور مدام سوالی بیجواب در ذهنم..
آیا آمدنت را هستم؟..آیا می بینمت؟..
آیا می آید روزیکه..پژواک شادی دیدنت..لبانم را به لبخند بِزیبَد..
با نگاه به قد و بالایت..
و یا اینکه..
این آرزو هم به زودی با من دفن خواهد شد...
الاهی مددی...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 19:27 توسط فاطمه تجلی |

برچسب: نویسنده: کاوه یوسفی تاريخ: دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت: 2:27

صفحه بندی